تبليغاتX
آرزو
 
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
 
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:32  توسط آرزو  | 

از نوشته های مرحوم دکتر قیصر امین پور شاعر معاصر:
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت...بعضی آدمها جلد زرکوب دارند ٬ بعضی جلد ضخیم بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند وبعضی با کاغذخارجی بعضی آدمها تر جمه شده اند وبعضی تفسیر می شوند. بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند بعضی از آدمهادارای صفحات سیاه وسفیداند وبعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت. بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی بعضی ازآدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت...
به راستی ما کدامیم؟
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 2:12  توسط آرزو  | 

 
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
...
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 10:29  توسط آرزو  | 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:4  توسط آرزو  | 

 

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !

وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !
 
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !
 
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . . .
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 23:21  توسط آرزو  | 

مانند طفل در به دري گريه ميكنم
مثل گدای پشت دری گریه میکنم

اشک مرا زمان گدایی ندیده اند
این بار چون تو میگذری گریه میکنم

حالا که بین این همه مردم زیادیم
از این به بعد یک نفری گریه میکنم

حتی اگر مرا بزنی قول میدهم
با آب و تاب بیشتری گریه میکنم

تنبیه تو ، حواس مرا جمع میکند
من سالها ز خیره سری گریه میکنم

بار مرا کسی نخریده...تو می خری؟!
بار مرا بخر ، نخری گریه میکنم

از چند جا شکسته پرم..ای شکسته بند!
از غصه ی شکسته پری گریه میکنم

این روزه ها به درد قیامت نمیخورد
دارم برای بی سپری گریه میکنم

آقا نیامد و دل ما همچنان شکست
پس پای سفره ی سحری گریه میکنم

جان همان که زائر بابا نشد مرا
یک کربلا ببر، نبری گریه میکنم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 18:55  توسط آرزو  | 

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست


زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟


زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!


زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر


زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!


زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی


زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه


زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد.

 

سیمین بهبهانی

http://onlyme1.blogfa.com/


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 12:42  توسط آرزو  | 

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

 انسان چیست ؟

شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 1:18  توسط آرزو  | 

دستی به زیر چانه ی آدم بزرگ هاست

این ژست احمقانه ی آدم بزرگ هاست

آرامشی که گم شده ی زندگی ماست

تنها برای خانه ی آدم بزرگ هاست

کار و سر شلوغ و غم و غصه تا چقدر

این حرف ها بهانه ی آدم بزرگ هاست

انگار اسم اعظم انسانیت فقط

باری به روی شانه ی آدم بزرگ هاست

شاعر! به جرم سن کمت لالمان بگیر

وقتی زمان، زمانه ی آدم بزرگ هاست.

 

مهدی رحیمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:25  توسط آرزو  | 

 

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید

روزی که سخت حل می‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید


روزی که مُرد خواهد جان بچگی


روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی

روزی که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رفت از یاد

روزی که داد در باد

تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه

روزی که زنگ خانه‌ها صوراسرافیل بود گویی

روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح

روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت از یاد

روزی که داد در باد

شهر کلان که روزی باد، علی‌آباد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم «هی جو»

روزی که رید بر تو دختر همسایه ؛

روزی که درید پدرت را، کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد؛

روزی که دو کانال بود،

کانال یک به جنگ میرفت، از کانال دو “واتو واتو” آمد
روزی که مُرد خواهد جان بچه‌گی ؛ روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئه‌گی
روزی که آتش به چه کار آید؟ تریاک را به بازدمت پز ؛

روزی که منقل به چه کار آید؟ وافور را به سینه‌ات بنشان

روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد ؛

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد…

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود

روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود

روزی که ریش

روزی که زیر بغل پاره

روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید

روزی که فوزیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

(هنوز این بزرگراه هارو نساخته بودند مثلا)

روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود

سبز بود، سون‌آپ بود

روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود

روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود

روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب

روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود

(یادتونه ، بعد از فیلم سینمایی گزارش هفتگی میذاشت)

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که سرد بود

حرام شطرنج و تخت‌نرد بود

تنها حلال باری این رنگ و روی زرد

تنها حلال افیون و گرد بود

روزی که پایان بود، پادگان بود

تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود

طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور

(این قسمت مربوط به انشارات سال 57 تا 60 که اگه یادتون باشه کل این اندیشه های مارکسیستی بود کلی کتاب قصه بچه ها بود که همش راجع به این بود که کارخونه دار ظالم بود و کارگرا قیام میکردند و کارخونه و میگرفتند)

خشم شدید برف‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور

انگشت یخ‌زده‌ی پسر روزنامه‌فروش

یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت

عقده به تیراژ پنج‌هزار تا

از آسمان میکروفن می‌بارید جبراً

گوساله هم یکی را بلعید سهواً

«دختر به‌نام نل»

در های و هوی شهر

در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود

در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش

یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ

در لای چرخ کالسکه

در لای عین چرخ کالسکه

در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط، مرسی.

 متن شعر دهه ۶۰ محسن نامجو

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:19  توسط آرزو  | 

 

در کودکی چه بود که دنیا قشنگ بود؟

بابا قشنگ بود- الفبا قشنگ بود.

(خواب دوچرخه ...)

-          : صفر گرفتی؟! نمی خرم.

حتی همین بهانه بابا قشنگ بود.

با اضطراب دیر رسیدن به مدرسه

ماندن همیشه در صف بدها قشنگ بود.

تنبیه بی دلیل (سکوت سیاهچال)

باور کنید وحشت آن جا قشنگ بود.

باران که می گرفت در آن مشق های خیس

تصمیم خشک و خالی کبری قشنگ بود.

پزهای کارنامه و شاگرد چندمی

با نمره تقلبی اما قشنگ بود

دور از نگاه کوکی آدم بزرگ ها

آن روزها برای تماشا قشنگ بود

در خواب های کودکی من بدون لنز

چشمان آسمانی سارا قشنگ بود

بگذار تا شبیه تمام خواب ها که رفت

این شعر هم تمام شود با قشنگ بود.

 

اسماعیل محمد پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 11:47  توسط آرزو  | 

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمک مرگ همینجاست بخند

 دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک بچه نشی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی که بزرگش خواندی

 بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

        ۲۲/۱۲/۱۳۸۷

 

گریه های خنده دار و خنده های گریه دار. تبریک و تسلیت را تواما گفتم. تعبیر شد.از آدمک ها گفتم. آدمکهایی که تصور می کردند آدمک دیده می شوند. بی اختیار به یاد جمله آشنایی افتادم:

"باور کنید من آدمک نیستم."

مگر آدمک ها هم گریه می کنند؟

مگر آدمک ها هم فریاد می زنند؟

مگر آدمک ها هم التماس می کنند؟

و او نه خود را در دید دیگری آدمک دید و نه خود او را آدمک. گریه اش را باور کرد. التماسش را باور کرد. و او نمی دانست که مرتکب چه اشتباهی شده است. آدمک ها می توانستند همدیگر را بازی دهند. آدمکها برای بازی دادن همدیگر زاده شده بودند. و آنها چه خوب نقش خود را ایفا کردند بی آنکه خود بدانند. این همان باوری بود که هیچ یک از هم نداشتند و  ....

و حال سوال بی پاسخی که برای آدمک ها مانده این است که کدام دیگری را بازی داده است.

"تلافی" کلام آشنایی برای آن دو بود کلامی که هیچگاه در پی برآوردن آن نبودند و تنها به خاطر اجتناب از آن به آن می اندیشیدند و به این می اندیشیدند که همواره واقعیت را ببینند چرا که ترس از آدمک دیده شدن آنها را به آدمک تبدیل کرد.

 

«کام»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:28  توسط آرزو  | 

 

گویند     مرا  چو   زاد     مادر               پستان به دهان گرفتن  آموخت

شب ها   بر ِ  گاهواری      من               بیدار نشست  و  خفتن  آموخت

دستم  بگرفت  و پا  به  پا  برد                تا شیوه ی  راه  رفتن  آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم             الفاظ  نهاد    و  گفتن   آموخت

لبخند    نهاد     بر    لب    من             بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی  اوست         تا هستم وهست  دارمش دوست

        ( ایرج میرزا)

ایرج میرزای قرن 21

گوینــــــــد مرا چـــو زاد   مـادر                       روی کاناپه،   لمــــیدن آموخت   

شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح                       بنشست و کلیـپ  دیدن  آموخت

برچهـــره، سبوس و ماست مالید                        تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش                       تا رســم کمان کشـیدن  آموخت

هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح                         آیین ِ چروک چیـــــدن  آموخت

دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار                      همـــــواره طلا خریدن  آموخت

با دایــــــی و عمّه های جعــــلی                        پز دادن  و قُمپُــــــزیدن آموخت

با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند                        از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

آســــــوده نشست و با اس ام اس                        جک های خفن، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب وروز                       از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم                          گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

بابــــــام    چــــو آمد از سر کـــار                      بیماری و قد خمیـــــدن  آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:31  توسط آرزو  | 

پرده اول صحنه چهارم از کتاب شکسپیر

نصیحت دلقک به لیر شاه:« بیش از حدی که به مردم نشان می دهی دارا باش کمتر از حدی که می دانی سخن گوی. کمتر از حدی که داری قرض بده. بیش از پیاده رفتن سواره برو. بیش از حدی که تصور می کنی می دانی بیاموز. کمتر از مبلغی که امید بردن داری قمار کن آن وقت بیش از دو برابر ده تا در مقابل هر بیست خواهی داشت.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:37  توسط آرزو  | 

این روزا زیاد با اهالی شعر و ادب هم کلام شدم همین موضوع رو من تاثیر گذاشته.

یه متن نوشتم که خودمم نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت. اگه شما می دونید به من هم بگید بدونم.


من نام این متن رو بر خلاف روال عادی آخرش قرار دادم.  تا اونجایی که یادمه همیشه میگفتن شعر باید وزن و قافیه و خلاصه یه پیکره درست حسابی داشته باشه اما فکر نمی کنم به این نوشته بشه شعر گفت. به قول دوستی با این وضع اگه به این متن بشه شعر گفت "هر چی شاعره باید از شاعر بودن خودش غصه بخوره". 

 

نگام کردی

نگات کردم

خندیدم

نخندیدی

نگات کردم

نگاه نکردی

اومدم

 نیومدی

سوال کردم

سکوت کردی

صدات کردم

نگام نکردی

گریه کردم

نگام نکردی

رفتم

نگام نکردی

رفتم

نگات نکردم

رفتم

گریه کردی

رفتی

نگاه نکردی

 

نام متن: سرطان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط آرزو  | 

 

 

*پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی

از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار*

 

*پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا

چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند**.*

 

*پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن*

 

*پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا

بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز**

…*

 

*هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت

رد شوند*

 

*پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن*

 

*پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که

تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و معرکه بارکن*

 

*پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت

بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که

جایتان عوض شود*

 

*پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن*

 

*هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و کسی

را به خاطر مواضعش مرنجان**.*

 

*پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی را

بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند*

 

*پسرم! اگر برای دختر یا پسری پیش تو برای تحقیق آمدند و تو چیزی می دانستی رک

و راست بگو. هر آنچه که می دانی. به فکر بدبختی دختر و پسر مردم باش*

 

*پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک

رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند*

 

*پسرم! پیش از استخدام در اداره های دولتی ، “پاور پوینت” را فرابگیر*

 

*پسرم! در اداره ای استخدام شدی هرچه دستمال از جیب هایت دوربریز. آب بینی ات

را پیراهن تمیزکنی بهتر است تا کسی دستمال در دستت ببیند*

 

*پسرم! قطار اندیمشک – تهران زمستانش گرم و جانسوز است و تابستانش سرد و

استخوان سوز. لباس مناسب با خودت ببر*

 

*پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی*

 

*پسرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. “استاد” باید خودش

بیاید، زورکی که نیست*

 

*پسرم! اگر آلبوم های موسیقی دل آواز و هرمس و آوای شیدا گرانتر از چهار

هزارتومان شد ، دیگر نخر. با این حال نصیحت قبل از قبلی را آویزه گوش کن*

 

*پسرم! اقل کم! ماهی یک بار آژانس شیشه ای را ببین**.*

 

*پسرم! اگر توانستی استخدام شوی، در اداره با دو کس رفیق شو آنچنان که دانی**.*

*

آبدارچی و یکی از بچه های حراست. هرکدام باشد توفیری نمی کند.*

 

*پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری*

 

*فرزندم! هیچ کس تنها نیست**.*

 

*پسرم! راه تو را می خواند. اما تو باور مکن*

 

*پسرم! آنتی ویروس “بیت دیفندر” اوریجینال نصب کن. پول “رجیستر” به میزان ده

سال را کنار گذاشته ام. با احتساب تورم جهانی و تحریم و فیلتر و نوسان بازار.

مادرت جای آن را می داند*

 

*هان ای پسر! اگر کسی گفت اسفندیار ار می شناسی خودت را به نفهمی بزن*

 

*پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا

در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در … ولش کن پسرم

*

 

*پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از

مادرت*

 

*پسرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را

ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان*

 

*پسرم! پیامک های عیدنوروزت را همین الان بفرست*

 

*هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو.

اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت*

 

*پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است**.*

 

*پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد ، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت

حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟*

 

*پسرم! نامزد انتخابات شدی ، اول یا داماد لُرها شو یا تُرک ها که تو را در

انتخابات تنها نگذارند*

 

*هان ای پسر! خسته شدی؟ … از ساعت چند داری وصیت می خونی؟ … کی خسته است؟ …

خودت نقطه چین ها رو پرکن*

 

*پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ

توی اتاق پشتی است**.*

 

*پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول

اتاقت رو از این ریخت در بیار*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 1:49  توسط آرزو  | 

دستت رو شد ، تمامی خط ها پوچ

بنويس كه عشق، زندگي ، دنيا پوچ

دست من و تو نيست ، ولي بازي كن

بايد خوش بود با همين «گل يا پوچ»

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:50  توسط آرزو  | 

ابلیس به یک فریب می اندیشید

حوا به خودش عجیب می اندیشید

آن روز ولی زمین پر از جاذبه بود

آدم باید به سیب می اندیشید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:32  توسط آرزو  |